PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ♥●•یـه شیـرجـه تـــوی بـچـگیــامـــون ♥●•



AreZu-SS
22nd May, 2014, 07:02 PM
بچــه های خوب و باصفــای انجمن ، این تاپیک قراره مارو به دنیـــای کودکیمون پرتاب کنه ،
قراره کوشولو موشولو بشیم ، اینجا از خاطرات ِ کودکیت بگو ، خاطراتی که دوس داری موندگار بشن ، عکس های کودکی ، داستان ، حتی کارتون هایی که می دیدی http://www.sherv.net/cm/emoticons/object/tv-smiley-emoticon-emoji.png (http://www.sherv.net/)

http://www.sherv.net/cm/emoticons/birds/flying-stork-carrying-a-baby-smiley-emoticon.gif (http://www.sherv.net/)
تفریحـــات ، بازی هامون و یه عـــــالمه خاطرات خوب ِ دیگه ... :danceveild:


http://www.uploadax.com/images/01444452278327674817.jpg



از متولدین دهه ی پنجاه ، شصت و هفتاد به بالا خواهشمندیم سوار بر ماشین زمان شده و در گذشته های دور غرق بشن ، این گوی و این میــــدون :leaff:

Meysam
22nd May, 2014, 07:26 PM
منم تاپیک جدید تبریگ میگم.:53:
آرزو عبدی اعتراض کرده که چرا از متولدین دهه ی هشتاد چیزی ننوشتی!:530:

AreZu-SS
23rd May, 2014, 11:15 PM
توو روح ِ بی بخارتون :22:

ایش

مارو باش تاپیک زدیم

unexi
24th May, 2014, 02:20 AM
من میخواستم یه جمع بندی داشته باشم از کل کارای بچگیمو اینا اسباب بازی های بازمونده وکارتون ها و اینا ولی... این آرزو خیلی جیش داره :17: وساه همین یه چنتا عکس از بچگیام فعلا میزارم تا دفعه دیگه با یه چی دیگه برگردم:4:

این عکسام زیاد خوشکل نیافتادم توش:17: عکسای بهتر دارم خدا بخواد پیدا شه بعدا رو میکنم کلی خاطرخواه پیدا میشه برام:10:

علی آنگزی در 24 سال پیش:nish:

در حال خوردن نون! خوردنی مورد علاقه بچیگیام بود نونه داغ:4:

http://www.shiaupload.ir/images/35430581732724330869.jpg
این هم سوار بر روروئکه همایونی:nish:

ای بابا یه موهم همراش اسکن شد:17:

http://www.shiaupload.ir/images/12774897867112380552.jpg



در حال بازی با اسباب بازی. تو این عکس خیلی خواب دارم. ولی در حال ساخت پروزه عظیمی بودنم نمیتونستم از تلاشو پشت کار دست بکشم:nish:
http://www.shiaupload.ir/images/16613199450111755510.jpg

اینم درگیر با شونه ای که شبیه ماهی بود. آخرم یه روز انقدر باش درگیر شدم که شکست:cry:

http://www.shiaupload.ir/images/97641395256981410238.jpg

اینم عکس فیسبوغیه اون زمان من که دله همرو برده بود:nish:
http://www.shiaupload.ir/images/23332062867106887143.jpg

HHAMI
24th May, 2014, 02:35 AM
من مث حمیدمون (http://www.up2.98ia.com/images/61096238543552817967.jpg) عشق ماشین بودم!
انواع و اقسام ماشین خریداری میشد ... اصلاً یادم نیس چیکارا میکردم باهاشون فقط یادمه علاقه ی زیادی داشتم که کَفِش رو بکنم و توش چراغ راهنما و اینا کار بذارم!
هیچوقت به نتیجه ی مطلوبی نرسیدم :4:

در همین راستا یه تراکتور داشتم که بهش میگفتم تَرَکتور زَلدی ! (مث امیرخان :4: به تراکتور میگفتم تَرَکتور :4: زلدی هم اشاره به رنگ زرد داره ! )
از این کنترلیا بود. این یکی خودش چراغ داشت. لاستیک داشت. اگه به سرعت حرکت میکردی چراغاشم روشن میشد
این یکی که چراغ داشت رو فک کنم هوس کردم چراغاشو بردارم و به این دلیل نابود شد :4:

افسوس که هیچ یادگاری نگه نداشتم از اون گاراژ پر ماشین :22:

Eglantine
24th May, 2014, 11:19 AM
بچه پولدارها رو .. من با دکمه ترافیک بازی و کشتی بازی میکردم :22:

BlUe HeArT
24th May, 2014, 01:49 PM
نسترن اینا همش به خاطر خلاقیت خانومانست :4:

من یادمه که با مداد رنگیام بازی میکردم... مدادایی که تراشیده بودم و کوچیک بودن بچه میشدن و مدادای بزرگ مامان بابا... بعد اینا همسایه بودن با هم... واسشون خونه درست میکردم :22:

یه عروسکم داشتم که تنها عروسکی بود که باهاش بازی میکردم (عروسک دوست نداشتم). بابام واسه تولد 4 سالگیم خرید و هنوزم نگهش داشتم. اسمشو گذاشته بودم آنیا...
از این عروسک گنده ها که پستونک داشت و باطری میخورد مامان بابا میگفت و گریه میکرد و میخندید. چند وقت بعد اینکه خریدن واسم، از دست دختر دایی کوچکترم افتاد و خراب شد.
یادمه یه دعوای حسابی هم باهاش کردم... بچه 2،3 ساله رو :22:

یکی از خرابکاریام هم در دوران خیلی طفولیت این بوده که میرفتم توی اتاقی که مهمونا لباس و کیفشونو گذاشته بودن و سر کیف خانوما :22: رژ لب تمام صورت رو فرا میگرفت :22:

چیزی که بیشتر همه سرگرمم میکرد، دوچرخه سواری توی کوچه با بچه های همسایه بود... اگه هم پسرا فوتبال بازی میکردن، مجبورشون میکردم منو هم راه بدن :22:
اون موقع با مامان بزرگم زندگی میکردیم، هر هفته بچه های فامیل اونجا جمع میشدن... واسه همین بیشتر از اینکه با اسباب بازی سرگرم باشم، با همسن و سالام سرگرم بودم.
همیشه در حال قایم موشک و گرگی بودیم. یه بازیم بود ما بهش میگفتیم یه قدم مورچه، همه به دیوار وامیستادن و یه نفر رو به رو به هرکس میگفت مثلا 2 قدم مورچه :4:
یه بازیم بود مجسمانه :4: یکی چشم میذاشت هی میگفت تامی تامی اسکلت. بعد برمیگشت همه باید ثابت میموندن و تکون نمیخوردن.
یه بازیم انجام میدادیم که همه مینشستیم روی سکوی ایوون، بعد یکی به ترتیب اداهای مختلف در میاورد و هرکی میخندید میسوخت :4:

خیلی هم کتاب دوست داشتم... هنوز مدرسه نمیرفتم مامانم کتاب شنل قرمزی رو هر شب واسم میخوند... از بس تکرارش کرده بود، همه رو حفظ بودم...
باز میکردم و کلمه به کلمه رو از حفظ میگفتم و تازه به موقع هم ورق میزدم، جوری که یه بار داییم فکر کرده بود دارم واقعا از روش میخونم و سواد دارم :4:
هنوز کتاب داستانامو دارم :8:

یکی از تفریحات دیگه ای که داشتم، بالا رفتن از درخت بود :22: نمیدونم چه علاقه ایه که هنوزم تموم نشده... هنوزم وقتی میریم باغ داییم من از درخت توت و گردو پایین نمیام :22:

بخوام دوران زندگیمو تا الان طبقه بندی کنم:
از وقتی به دنیا اومدم تا 8،9 سالگی لوس بودم
از 8،9 سالگی تا 14،15 سالگی قلدر بودم
از 14،15 سالگی تا 18،19 سالگی احساساتی بودم
از اون موقع تا حالا هم دنده پهن :4:

http://www.uploadax.com/images/56790956889435171239.jpg (http://www.uploadax.com/)
http://www.uploadax.com/images/23799600265445138919.jpg (http://www.uploadax.com/)
http://www.uploadax.com/images/24230572085240117618.jpg (http://www.uploadax.com/)
http://www.uploadax.com/images/61939343617599470361.jpg (http://www.uploadax.com/)
http://www.uploadax.com/images/49634939178240428927.jpg (http://www.uploadax.com/)
http://www.uploadax.com/images/14879368648430588294.jpg (http://www.uploadax.com/)
http://www.uploadax.com/images/12508957960658048644.jpg (http://www.uploadax.com/)
http://www.uploadax.com/images/94426105378743054042.jpg (http://www.uploadax.com/)
http://www.uploadax.com/images/84251351221290121232.jpg (http://www.uploadax.com/)
حجاب اسلامی رو ببینین :4: یاد بگیرین :4:
http://www.uploadax.com/images/00243838703060275951.jpg (http://www.uploadax.com/)
نمیدونم چه مرگم بوده، روز عید جلوی این همه آدم :22:
http://www.uploadax.com/images/20006470317015857558.jpg (http://www.uploadax.com/)

SHS
24th May, 2014, 05:50 PM
سپیده تو ته چهرت تو بچگی شبیه جنیفر لوپز بودا :4:

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/74082015529115838223.jpg (http://upload.iranvij.ir/)

==========================

خب منم میخواستم از بچگی هام بگم ولی این عکسای شمارو دیدم ... کلاً پشیمون شدم :4:

من کلاً 2تا عکس از بچگیم دارم :2: ولی میام همون 2 تارو میذارم و میگم چی شد .. :4:

Meysam
24th May, 2014, 06:44 PM
بچه ها اینم عکس عبدی وقتی که بچه بود: (همونطوری که میبینید الانم قیافش همین شکله و ماشالله جوون مونده!:4:)


http://www.uploadax.com/images/51332369498732000254.jpg

adam johnson
24th May, 2014, 08:22 PM
من یادمه بچگیام n نوع بازی انجام میدادم ( اعم از تکی و گروهی ) - ضمنا چون تا شیش سالگی تنها بودم خیلی وقتا قدرت خلاقیتم هم در ابداع بازیها کمکم میکرد :15:

فوتبال - رابت - گرگم به هوا - قایم موشک ( این دو تا بیشتر با دخترا:162:) - وسطی - تامی تامی اسکلت - کارت بازی - هفت سنگ - چهار گوش - زو - قلقلک - ...

اینا همش بازیهای گروهیه که با بچه های هم سن و سالم ( اعم از فامیل - همکلاسی ها - بچه های کوچه ) انجام میدادم .

راجع به بعضیاشون که ممکنه بعضیاتون ندونید چین یه توضیح مختصر میدم :

رابت : یه زمین جدول شکل وسط کوچه میکشیدیم شیش تا مربع بزرگ به صورت دو در سه وسطشم راهروهایی با عرض یه متر :

دو به دو یا سه به سه یا چهار به چهار بود . یه گروه تو اون مربع های بزرگ قرار داشتند و باید از روی اون راهروها میپریدند و خودشون رو به اون طرف جدول میرسوندند بعدشم برمیگشتند . اگه فقط یکیشونم میتونست بره و برگرده برنده بودند . اون گروه مقابل هم باید تو اون راهروها قرار میگرفتند و مانع از رد شدن تیم حریف میشدند . دست هم بهشون میزدند کافی بود و اون فرد میسوخت .

تامی تامی اسکلت : یه نفر رو به دیوار می ایستاد و میگفت تامی تامی اسکلت . بقیه باید خودشونو بهش نزدیک میکردن تو این فاصله . بعد از گفتنش برمیگشت و همه می ایستادند . اگه کسی رو در حال حرکت میدید ، میگفت و اون فرد باخته بود . همینجور میگفت چند بار تا یکی بهش برسه و بهش دست بزنه ، اون وقت می افتاد دنبالش و اونم باید فرار میکرد و خودشو یه جوری میرسوند به همونجا که طرف ایستاده بود و سک سک میکرد .

چهار گوش : زمین مدرسمون به شکل چهار گوش چهار گوش های با عرض 4 - 5 متر بود . چهار نفر تو چهار گوشه ی مربع می ایستادند و یکی وسط بود . اونا باید هی با هم جا عوض میکردند و اون وسطی هم باید وسط این جا عوض کردن ها جای یکیشونو میگرفت و اونی که بی گوشه میموند میفتاد وسط . خیلی وقتا چون تعدادمون زیاد بود تو دو سه تا مربع چسبیده به هم بازی میکردیم با دو سه نفر وسط .

تو خونه اکثرا با اسباب بازیهام و فنگ فوتبال بازی میکردم . یه گروه اسباب بازی های قرمز بودند یه گروه آبی ، فقط نمیدونم چرا همش قرمزها میبردند :-"

نقاشی - حفظ کردن شعر - حرف زدن با خود - بدو بدوی الکی تو محیط خونه - پریدن از پله ها ( خونمون دو طبقه بود ) - بازی با جوجه اردک و جوجه مرغ و اینا که مدتی یه بار برام میخریدند و من میکشتمشون :1112: یادمه یه بار یه جوجه مرغو انداختم تو تشت آب میخواستم حمومش کنم :دی

با عکسای بچگیام برمیگردم تا همتونو ناک اوت کنم :166: اینم بگم من در سن بیست سالگی تازه فهمیدم چیزی به اسم دکتربازی وجود داره :161:

SHS
25th May, 2014, 01:31 PM
اینم عکس بچگی های من

این 23-24 سال پیش

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/33153465557058672086.jpg (http://upload.iranvij.ir/)

این دقیقاً 21 سال پیش ، چه پشت مویی داشتم :4:

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/11863102280461353277.jpg (http://upload.iranvij.ir/)


====================


من هیچی از بچگی هام قبل ابتدایی یادم نمیاد ، نمیدونم چرا چیزی یادم نیست

ابتدایی هم به لطف دختر عموم که همیشه هم بازیم بود یه چیزایی یادم میاد ، ولی خب سالهای آخر ابتدایی یادمه کامل که خیلی شیطون بودم و شر ، در حدی که معلم ورزشم هنوز که هنوزه منو میبینه با ترس اول سلام میکنه

انقدر بد بودم که کلاس چهارم بودم مسابقات دهه فجر مدرسه رو بهم ریختم از بس نامه نوشتم انداختم تو جیب معلممون :4:

.......
همون زمان ابتدایی

از شانس من همه فامیلای من دختر هم سن من داشتن ، همسایه هامونم همش دختر داشتن ، واسه همین همیشه مجبور بودم بازی های دخترونه انجام بدم

ولی خب خوب بود که تو خاله بازی ها پدر بودم همش :4: اون موقع پدر کم بود :15:

یه بار خونه همسایمون بودم بازی میکردم با گوشت کوب زدم تو سر دختر همسایه فرار کردم اومدم خونمون :4: فکر نمیکردم انقدر بی ظرفیت باشه به مامانش بگه سرش شکست :4: در هر صورت دعوا نمک زندگیه بین زنو شوهر اینا پیش میاد :22:
........

دوچرخه که گرفتم یه دختر تو کوچه پشتی بود همیشه میخواست سوار دوچرخم بشه من نمیذاشتم و دعوا میشد ، البته الان پشیمونم :2: کثافت یه جوری از جلوم رد میشه دلم میخواست فیلم بچگیشو داشتم نشونش میدادم که چجوری التماسم میکرد :4:
........

کلاً آدم شیطون و آب زیر کاهی بودم ، یعنی هم خیلی عزیز بودم هم خیلی شیطون .. همرو ازیت میکردم

راهنمایی که رفتم یکم شیطون بودم اما مدرسه خیلی بزرگ بود به چشم نمیومدم ، دبیرستان رفتم دیگه خیلی آروم شدمو شخصیتم عوض شده بود

سالهای هنرستانم که شاگرد اول کلاس حتی مدرسه بودم فوتبالمم خیلی خوب بود به چشم میومدم واسه همین دیگه یکم خود شیفته شده بودم

الانم که اینم که میبینین ، همه اخلاقای زندگیمو جمع کردم تو خودم ..

Orphée
26th May, 2014, 05:38 PM
اول مرسی از آرزو بخاطر این ابتکار قشنگش . :fingerscrossed:.. ولی خب منکه گفتم نیستم این چند روز، وگرنه میومدم. بقول مادرم ایبچه صَبَر بوکون دِ :62: :دی
البته ما مثه بعضیا بورژوا نیستیم و عکس ازمون در حال شیر خوردن و جیش کردن و فرمانروایی بر روروئک همایونی در دسترس نیس :دی آلبوم ناقصی داریم ... :Smilebb (16):

-.-.-.-.-.-

http://www.shiaupload.ir/images/67463533387802369290.jpg

اينجا يه اسكله اس تو انزلی. مادر تعريف ميكنه كه هوا سرد بود و يه دفعه بارون زد و چون كلاهی چيزي دم دستش نبود از مايوی بابام براي خيس نشدنم استفاده كرد :immgrin:

فقط بندش دو برابر كلمه :lol:
جالبتر اينكه بعدا كه بزرگتر شدم از اين مايو استفاده ميكردم البته اينبار نه روي سرم :دی [هنوز دارمش!]

Hamed
26th May, 2014, 08:17 PM
فراز از معدود کسایی هستی که می بینم نسبت به بچگیش خیلی چهره اش عوض نشده و اون بیس قیافه هنوز مونده

منم مث نسترن اینا بودم:2:مث شما مرفهین بی درد نبودم که همه اش برام اسباب بازیهای رنگارنگ و متفاوت بخرن:2:

همه اش توی کوچه در حال خاک بازی بودم:22:یا در نوشابه جمع می کردیم و با سنگ صاف صافش می کردیم و 2تا سوراخ توش می کردیم و از توش نخ رد می کردیم و نخها رو می کشیدیم تا بچرخه(نمی دونم اسمش چیه:4:)
یه کمم بزگتر که شدیم همیشه فوتبال بازی می کردیم

کلا زیاد هم از بچگیام عکس ندارم،البته حقم دارن،به جای این قرتی بازیها باید به فکر جونشون بودن و همه اش در حال فرار کردن از بمباران

این عکسمو دوستان فیسبوکی دیدن،میذارم شما هم فیض ببرین:4:

اون پیرهن سفیده منم و اون یکی هم پسرعمومه


http://8pic.ir/images/62972963270515121640.jpg

اینم یه عکس دیگه که خونوادگی تره و هر کی با همون ترکیب بندی رنگ بالا تو بغل باباشه:4:دختره هم خواهرمه

http://8pic.ir/images/28997029906068032671.jpg

AreZu-SS
27th May, 2014, 11:25 AM
کم کم داره موتورشون راه میُفته :163: جماعت واسه چند دقیقه از دنیای بزرگونه ی زشت رها بشین . غرق شدن در کودکی های صاف و بی آلایش خیلی بهتره ، باور کن عزیز دل ِ برادر :126: من انتظار دارم تک تکتون شرکت کنید /:) تا جاییکه امکان داره و در توانتون هست اسپم ول نکنید. به مغزتون فشار بیارید و گذشته هارو مرور کنید %%-


متاسفانه اسکنر ندارم . فعلا به یک عکس بسنده میکنیم . آرزوی تپُلی گردالو در خانه ی پدری ( طهران - نارمک - میدان 78 ) اینجا نزدیک 1ساله م بود.

http://www.uploadax.com/images/92796005232327734937.jpg

مامانم میگه وقتی برای اولین بار صورتت رو دیدم ، چیزی جُز دو چشم بزرگ و دُرشت توجهم رو جلب نکرد. فتوشاپی بزرگ بودن، اصن یه وضی :4:



از همون ابتدا به عروسک علاقه ی وافری داشتم . اسم اولین عروسکم "ستاره" بود. چرا ؟! چون پیرهنش پر از ستاره بود :8: خــــدای من ! همینک سرشار از احساسم :cry:
این عروسک توسط برادر ِ عزیزم به طرز خوفناکی به قتل رسید . یک روز سرش رو از تنش جُدا کرد :cry:

عروسکی که خیلی واسم با ارزش ه ، این دختر سیاسوختس . که پدر عزیزم در بدو ورودمون به زاهدان خرید . هنوز که هنوزه حس ِ خوبی بهم میده . از این جنس های مرغوب هم هست :4:



http://www.uploadax.com/images/63018445788068459038.jpg


و حالا بعداز گذشت سالها من یک کالکشن به این عظمت دارم :8: ( اینا بغیــر از عروسک هایی ه که اطرافم گذاشتم )

http://www.uploadax.com/images/76397343700172945223.jpg



یک عکس از سال اول دبستان هم پیدا کردم :4: روز اولی که مدرسه رفتم فقط با بغض تووی حیاط مدرسه میچرخیدم. احساس غربت و تنهایی بین یه عالمه دختر با مقنعه های سفید .
زمان ِ ما که مانتوهای صورتی و بنفش و آبی و سبز فسفری نبود . یه دست مانتو شلوار سُرمه ای با مقنعه سفید . تمام سال تحصیلی همین فُرم مدرسه بود و بس
خاطره بدی که توو ذهنم موندگار شده اینه که یسری دختر زشت و بی ادب تراش و پاک کن منو برداشته بودن و بهمدیگه پاسکاری میکردن :22: منم هراسون بین اینا بدو بدو میکردم :cry:

جـــانم ببین چقدر مظلومم :9:
عکس پرسنلی من در 7 سالگی :4:

http://www.uploadax.com/images/82939257235676086512.jpg




پ ع : بچه ها عکساتون خیلی قشنگ بود . لــــــــــــــایک :papillond::tmflower:

adam johnson
27th May, 2014, 01:11 PM
http://s1.picofile.com/file/8124496468/SKMBT_C45014052516270_0002.jpg

http://s1.picofile.com/file/8124562342/SKMBT_C45014052516270_0005.jpg


http://s1.picofile.com/file/8124498768/SKMBT_C45014052516270_0003.jpg


http://s1.picofile.com/file/8124563284/SKMBT_C45014052516270_0009.jpg

http://s1.picofile.com/file/8124566100/SKMBT_C45014052516270_0007.jpg



http://s1.picofile.com/file/8124563676/SKMBT_C45014052516270_0006.jpg



http://s1.picofile.com/file/8124566568/SKMBT_C45014052516270_0004.jpg


http://s1.picofile.com/file/8124567026/SKMBT_C45014052516270_00011.jpg



http://s1.picofile.com/file/8124566026/SKMBT_C45014052516270_0008.jpg

Orphée
2nd June, 2014, 08:57 PM
ردیف بالام، اولی از راست :

http://www.shiaupload.ir/images/29576571628334447999_thumb.jpg (http://www.shiaupload.ir/viewer.php?file=29576571628334447999.jpg)

بعضیاشونو هنوز یادمه. زیریِ من ساراست. سمت چپیم بهادر. سمت راستیِ بهادر، زینب ـه. اون موفرفریۀ کنار خانوممون هم بچه شه.

شانس آوردیم فقط که تفکیک جنسیتی کودکستانها (http://khabaronline.ir/detail/169195/society/education) شامل حال نسل ما نشد. از این لحاظ حداقل جستیم...

unexi
3rd June, 2014, 01:39 AM
فراز من آمادگیم تفکیک جنسیتی نشدم:Smilebb (29): یعنی منو گزاشتن مدرسه دخترونه:17:

این عکس روز فارق التحصیلیم در دوره آمادگیه:nish:


http://www.shiaupload.ir/images/40730405420754456570.jpg

فقط دو تا پسر بودیم من و محسن همونی که خانوم معلممون دستشو گزاشته رو دوشش. بقیه همه دختر بودن.

از بین دخترا اسم کسی رو یادم نمیاد به جز سحر و المیرا. سحر بهترین دوسته دوره آمادگیم بود. بعد اون سال هیچوقت ندیدمش دیگه. ولی هنوزم که هنوزه دو ذهنم مونده. سمت چپ من تو عکس( سمت راست شما) کنار پیرن قرمزه که داداشه یکی از همکلاسامون بوده وایساده.

این داداشه اعصابم نداره. از بچگی بنظر داداشه با غیرتی میومده ها:nish:

المیرا هم بغل دستیم نه! یکی اونورتری که گل سبز روی مقنعش داره! این خونشون نزدیک خونمون بود تا همین 7-8 سال پیش میددمش بم سلامم میکرد ولی بعدش دیگه هیچوقت ندیدمش فکر میکنم از اینجا رفتن دیگه...

با محسن که زیاد نمیگشتم اصلا حالت نرمالی نداشت با همه دعوا میکرد از این تفنگ آب پاشیا داشت همرو خیس میکرد. کلا پسر بی ادبی بود:62:

ولی این تفکیک جنسیتی چیز بدی هم نبودااا:17:. اخه یادمه اون زمان یه دختره تو کلاسمون بود بزور میخواست منو ببوسه همیشه منو تو کلاس خفت میکرد :cry: بزور از دستش فرار میکردم. حتی یه بار با دوستاش ریختن سرم ولی مثل یه مرد فرار کردم بازم تن به این ننگ ندادم:sigar:

AreZu-SS
3rd June, 2014, 03:15 PM
در راستای تفکیک جنسیتی ، منم یه خاطره دارم ، اتفاقا خیلی دوس داشتم عکس کودکستانم رو ضمیمه کنم ، منتها آلبوم مذکور زیر انبوهی از وسایله :4: پیداش کردم حتما میذارم :71:
یه آقا پسری به اسم احسان بود ، چشای بادومی داشت . عینهو خداداد عزیزی ( از اون مشهدی های بادومی بود ) ، این نمیدونم رو چه حساب ، چپ و راس منو میبوسید :| کم کم پیوند دوستی من و اسی قویتر شد:33335: تا اینکه در نهایت ِ بچگی ، تمام ماشین های کوکی داداشمو برای پسره بُردم ! آخه سادگی تا چه حد :lol: لابد احسان پیش خودت گفت اینو باش با 4تا بوس واسم اسباب بازی آورد :jelf:


اولین دفترچه خاطراتم مربوط به سال 1378ئه ، خاطرات سفرمون رو به تهران و یک مُشت اراجیف با خط خرچنگ قورباغه که نمیدونم از کجا نشات میگرفت :4:



http://upload.tehran98.com/upme/uploads/24c29fb36b03acfb1.jpg


اینجارو باش :Smilebb (23): خَز تر از این شعر وجود نداره :4:
زمان ِ ما که برچسب های خوشگل نبود ، عکسای جالب رو از کتاب قصه و مجلات میچیدم و با چسب میچسبوندم که مـــثلاً قشنگ بشه :166:



http://upload.tehran98.com/upme/uploads/24c21742f9a347302.jpg



صفحه ای از خاطرات ِ مارکوپولو گلابی در سفرنامه ی سال 78 :8: End ادبیات و جمله بندی بودم :lol: اایــــش !:3221:دست خط رو باش ! با خودکار دو رنگ هم مینوشتم :4:



http://upload.tehran98.com/upme/uploads/24c27573309896d53.jpg

SHS
3rd June, 2014, 05:06 PM
واااااااااااااااااااای من چقدر خندیدم :21: میگه امین محدثه دختر عمو و پسر عمویم هستن :4: خو اینو چرا تو دفتر خاطرات نوشتی ؟!!!‌:21: بعداْ میخوای مرور کنی که یادت باشه اون سال دختر عمو پسر عموهات اینا بودن ؟!!! :21:

آقا منم پیرو فرمایشات دوستان در مورد تفکیک جنسیت بگم ، من نه مهد کودک رفتم نه آمادگی ، تا ترم اول کارشناسیم با هیچ دختری هم کلاسی نبودم :4: کلاً نمیدونستم دختر چیه ، یه همچین پسر گلی بودم من ، :4: البته به لطف تئاتر یه مقدار میدونستم اونا که شال میذارن سرشون دختر هستن :4:

AreZu-SS
5th June, 2014, 05:11 PM
چندتا صفحه دیگه رو گلچین کردم :4:



http://www.uploadax.com/images/17122205692927927052.jpg


سرانجام اسمشو "مهدیه" گذاشتن . الان هم خانومی شده واس خودش :-s

http://www.uploadax.com/images/61603514807294592945.jpg


عبارت " درست است که در بعضی مواقع کار خلافی انجام می دهیم ، ... " :lol: :Smilebb (23):
کار خلاف ؟!!! :Smilebb (21):

نکته ی دیگه نماز خوندنم بود که تا سال آخر راهنمایی هیچوقت ترک نشد:hello2:، امان از دنیای گمراه کننده ی دبیرستان :4330:


و در آخر متنی در وصف پدر عزیزم ، که در سالهای 82 - 83 عشق را در وجود پدر یافتم :saddd:
کلاً فاز" آی لاو فامیلی" در دوران دبیرستانم خیلی زیاد بود :Smilebb (9):

http://www.uploadax.com/images/51052000619749871376.jpg

AreZu-SS
10th June, 2014, 12:30 AM
منم روروئَک داشتم و وقتی سوارش میشدم بسی خَرکیف بودم :4: لازم به ذکره اول لُپ بودم ، بعد دست و پا درآوردم :22:
اون کله ی پُشت سری ، داداش بزرگتر ِ آرزو کوشولوئه :1512:

http://www.uploadax.com/images/63181926469831219657.jpg


چقد زشتم اینجــــا :4: ایـــــــــــــش ، نورپردازی اصلاً مناسب نیست . وای چرا سرم مو نداره :22: :lol: بچه های این دوره زمونه رو هی زِرت و زِرت میبرن آتلیه ، اونوقت من یه عکس آتلیه ای از کودکیم ندارم :cry:




این عکس هم در آغوش مادر عزیزم هستم . آه کجایی روزگار ِ کودکی ....


http://www.uploadax.com/images/34196022687405164138.jpg





پ ن : دَست بجُمبونید دیگه ، چرا پُست نمیدین :brodkavelarg:؟ صبرم لبریز شد ! :62::155:

gpep
15th June, 2014, 04:33 PM
منم بعد مدتها اومدم از کودکیم صحبت کنم:4:
کلا دوران کودکی پر از خاطره ست، خیلی دوست داشتم اون دوران رو... یادش بخیر:happy4:

از صبح که پا میشدیم تا عصر یه سره فوتبال بازی میکردیم تو کوچه :4: کوچه مون هم شیب داشت توپمون قل میخورد میرفت تو خیابون اصلی :4: بعضی وقتا هم که بچه های همسایه نبودن با خواهر کوچیکم تو پارکینگ فوتبال بازی میکردیم... انصافا فوتبالشم خوب بود:4: عشقمون فوتبال بود.
یکی دیگه از بازیهایی که میکردیم این بود که من داستان مینوشتم و با خواهرم سریال و فیلم سینمایی بازی میکردیم :4: یه سری شخصیت خیالی واسه خودمون داشتیم که هر کدوم اسم های خاصی واسه خودشون داشتن، همه شخصیت ها هم تعریف شده بود :4: الان که بهش فکر میکنم خنده میگیره :4: حتی یادمه واسه این شخصیت ها تیم فوتبال و لیگ هم تشکیل میدادیم:4:
خلاصه اینکه همبازی من تو دوران کودکی خواهرم بود.

اینم 2تا عکس از کودکیم :4: فقط شرمنده اینو 6،7 سال پیش با گوشیم گرفتم کیفیتش پایینه. الان متاسفانه دسترسی به عکسام ندارم، خواهرم تو کمدش بایگانی کرده:4: دیکتاتوریه دیگه :4: عکس خودمم هم بهم نمیدن!


image1 (http://www.uploadax.com/images/98501311935510501365.jpg)

image2 (http://www.uploadax.com/images/06311524427124040269.jpg)

Meysam
10th July, 2014, 05:21 PM
یکی از بازی های نوستالژی زمان بچگی هامون بازی راز جنگل بود... .
الان اصلا قوانین و نوع بازیش یادم نمیاد فقط تنها چیزی که یادم میاد اینه که ساعت ها با پسرداییم و داییم این بازی رو انجام میدادیم و لذت میبردیم.:8:
یادش بخیر... .:1505:
http://safavitoys.ir/wp-content/uploads/2012/11/IMG_0576.jpg


http://safavitoys.ir/wp-content/uploads/2012/11/IMG_0576.jpg


یکی دیگه از بازی ها بازی کارت بازی یادش بخیر... . هـــــــــــــــی...:1505:
http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1388/10/24/46913_469.jpg
http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2010/09/11074.aspx_.jpg
http://alireza001199.persiangig.com/image/other/kart%20bazi/29483725372942216434.jpg

(http://alireza001199.persiangig.com/image/other/kart%20bazi/29483725372942216434.jpg)http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2010/09/11074.aspx_.jpg


http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/mordad90/nostalgic/09.jpg
http://alireza001199.persiangig.com/image/other/kart%20bazi/29483725372942216434.jpg

atefeh14f
30th June, 2015, 12:40 AM
عزیززززززززززم اون نی نی چ خشگل بووووووود.من بلد نیستم عکس بفرستم:-/

tadbirgaran
25th August, 2016, 07:47 AM
Miss.ghelichkhani, [۲۵.۰۸.۱۶ ۰۷:۴۵]
[Forwarded from Miss.ghelichkhani]
یادش بخیر

لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب
بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت
_______________________


یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !😊


همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته 😄



یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی ؟!!😉

افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود 😂



من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فک میکردم که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه !🤔😐


_______________________

وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم
الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم😅
گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم



تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن😆




یادتون میاد
اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم !!!!!!!!!!😎



يادش به خير........ چه زود بزرگ شدیم و آرزوها و خاطرات زیبای کودکیمون رو فراموش کردیم . تقدیم به همه دوستان🤔
یادش بخیر، ﺑﭽﻪ که ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻧﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ تا ﮔﻢ .ﻧﺸﯿﻢ.😘


یادتون نیست
عکس برگردون میخریدیم و با آب دهن میچسبوندیم تو دفترمون ☺️
یا عکس آدامس خرسی رو با آب دهن میچسبوندیم ساق دستمون
کلی هم کیف میکردیم


_______________________


یادت میاد؟؟؟ 😃
وقتی کوچیک بودیم
تلویزیون
با شام سبک
با پنکه شماره 5
مشقاتو مینوشتی خط خط از بالا به پایین////////😌
اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت😍


یادت میاد؟؟؟🤔
وقتی ک صدای هواپیما رو میشندیم
می پریدیم تو حیات براش دست تکون میدادیم✋

می نشستیم به انتظارکلاس چهارم تا با خودکار بنویسیم ✍



یادت میاد؟؟؟🤔
وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو6 و کوچکه رو4😊



یادت میاد؟؟؟🤔
وقتی نقاشی میکردی خورشیدو رو زاویه برگه میکشیدی😄

_______________________


یادت میاد؟؟؟🤔
فکرمیکردی قلب انسان این شکلیه♡❤️



یادت میاد؟؟؟🤔
در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه👀

یادت میاد؟؟؟🤔
اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی😅

و دهنتو با دستت پاک میکردی😋

*بگذارش به اشتراک تا لبخند رولب همه جاری کنی.😊😉

laaghary
13th October, 2016, 12:14 AM
دکتر بازی رو خوب اومدی
:a7::a7::a7::a7::a7::a7::a7::a7::a7::a7::a7:

laaghary
13th October, 2016, 12:15 AM
منم خوره کارت بازی بودم....
مخصوصا با پسر عموهام
یادش بخیر

laaghary
13th October, 2016, 12:17 AM
اول لپ بودم بعدا دست و پا درآوردم :a19::a19::a19:

فکر کنم همه بچه ها اینطوری بودن....

laaghary
13th October, 2016, 12:19 AM
بابا شما خیلی دمتون گرم بوده

سناریو مینوشتید
نقش ایفا میکردی

ما کلا فوتبال بازی میکردیم با توپ دولایه...همین

laaghary
13th October, 2016, 07:40 AM
یادش بخیر
چه روزگاری داشتیم...

پیر شدیم رفت :a7::a7::a7::a7:

laaghary
13th October, 2016, 07:44 AM
روروءک اون موقع در حد پراید هاج بک واسه دانشجوهای امروزی...:a12:

بابا شما خیلی وضعتون خوب بوده

ما از بس چهار دست وپا رفتیم، سر زانوهامون زخم شده بود..:a21: آخی بمیرم واسه خودم

fekrefootball
23rd November, 2016, 03:35 PM
سلام
من همیشه توی دوران بچگیم تجربه افتادن از ارتفاع رو داشتم که خوشبخانه همیشه ختم به خیر میشد.
برای اولین بار توی خونه مادر بزرگم این اتفاق افتاد، خونه مادربزرگم از این خونه های قدیمی بود که بادگیر داشتن و کلی اتاق از اول تا آخر حیاط بود، هر کدوم از این اتاق ها برای خودشون یک خونه کامل بودن، خلاصه ما هم داشتیم بازیگوشی میکردیم و از پله ها رفتیم طبقه دوم و در حال بازی کردن بودیم که تفنگم از دستم در رفت و افتاد توی یک اتاقک که درش باز بود.

خلاصه من رفتم تفنگم روبیارم که دیدم کف اتاقک پایین تر از حد معمول هست، اما متوجه نشدم، پام رو که گذاشتم کف اتاقک، فقط یادم هست که حس کردم دارم میفتم و دیگه چیزی نفهمیدم، وقتی به هوش اومدم، بهم گفتن که اتاقک یه نورگیر بوده و کفش رو با پارچه سفید پوشونده بودن :a26:

منم از شانسم افتاده بودم روی یک سری رخت خواب که تازه با پوشال و پنبه پارچه داشتن پر میشدن، خلاصه جون سالم به در بردم، از این تجربه های اینجوری چند بار برام پیش اومده که همشون خدا را شکر ختم به خیر شدن

amir-inter milano
29th November, 2016, 03:27 AM
یکی از بازی های نوستالژی زمان بچگی هامون بازی راز جنگل بود... .
الان اصلا قوانین و نوع بازیش یادم نمیاد فقط تنها چیزی که یادم میاد اینه که ساعت ها با پسرداییم و داییم این بازی رو انجام میدادیم و لذت میبردیم.:8:
یادش بخیر... .:1505:
http://safavitoys.ir/wp-content/uploads/2012/11/IMG_0576.jpg


http://safavitoys.ir/wp-content/uploads/2012/11/IMG_0576.jpg


یکی دیگه از بازی ها بازی کارت بازی یادش بخیر... . هـــــــــــــــی...:1505:
http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1388/10/24/46913_469.jpg
http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2010/09/11074.aspx_.jpg
http://alireza001199.persiangig.com/image/other/kart%20bazi/29483725372942216434.jpg

(http://alireza001199.persiangig.com/image/other/kart%20bazi/29483725372942216434.jpg)http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2010/09/11074.aspx_.jpg


http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/mordad90/nostalgic/09.jpg
http://alireza001199.persiangig.com/image/other/kart%20bazi/29483725372942216434.jpg

من به عشق روبرتو باجو تو یک روز ده تا آدامس خوردم تا آخریش عکس باجو پیدا کردم میثم عکس اون آدامسا رو بزار
خیلی حال میداد لامصب نرم و کش دارم بود باد میکردی اندازه دو تا مشت میشد :a7:

amir-inter milano
29th November, 2016, 03:38 AM
اقا من یک خاطره میخوام بگم از سال اول ابتداییم :a2:.. همون روزای اول مدرسه بود یک روز تو کلاس بدجور شیطونی کردم یادمه پاک کن یکی از بچه ها رو یواشکی گرفتم اونقدر جوویدم تا تموم شد بعد یکی زدم رو شونه ش به محض اینکه برگشت همه رو فوت کردم تو صورتش !! بعد 5 دقیقه فهمید اینایی که پاشیدم تو صورتش پاک کن خودش بود حالا این گریه افتاد رفت معلممونو گفت معلممون زن بود اعصابم نداشت چون باردار بود اومد با چوب انار دو تا زد تو دستم من اونقدر دردم اومده بود گریه خودمو خوردم بعد با همون دست محکم زدم قفسه سینه شو (حالا یه خرده پایین تر:a3:) دیدم بنده خدا بعد از خوردن ضربه نشسته رو صندلی هی تند تند نفس نفس میزنه هیچی دیگه رفت ناظمو اورد یه کتک مفصلم از ناظم خوردیم و بعد پدرمونو اورد مدرسه و یه کتک هم از بابا جون خوردیم تا اینکه تموم شد رفت پی کارش:a2: .. در کل از دوران مدرسه اینا چیزاییه که تو ذهنم مونده کتک هایی که از معلما میخوردم و دعوا و شاخ و شونه کشیدن با بچه ها و همینا .. البته من همشونو دوست دارم ببینمشون دستشونم میبوسم واقعن خشونت علیه کودکان،خشونت علیه زنان و خشونت علیه حیوانان و خشونت علیه ... ! معضلیه تو این مملکت که به هر حال اگر قصد داریم فرهنگ سازی انجام بدیم یا انجا بشه! ابتدا باید از این موارد شروع کرد .. به نظر من اینا از آشغال ریختن تو خیابونا هم مهمتره!

iroonikids
5th December, 2016, 10:44 AM
یادش بخیر تو بچگی با کارت فوتبالی ها بازی میکردیم یا ادامس میخریدیم توش عکس فوتبالی بود عکس برگردان بازی می کردیم

mohssen
8th December, 2016, 02:31 AM
چه تاپیک قشنگیه...اشک آدمو درمیارن همچین پستایی:a44:من چقدر آدامس لاو میخریدم که عکساشونو نقاشی کنم از روشون تو بچگیم....آدامس دلار هم همینطور....یادمه یه بار سال 80 بود مهمون اومده بود خونمون رفتم جعبه شیشه نوشابه ها رو برداشتم رفتم نوشابه بگیرم...دونه ای 25 تومن بود:a57:کرایه اتوبوس ده تومن بود از مرکز شهر تا خونمون که 20 دقیقه فاصله داشت:a44:چه روزایی که منتظر بودیم عید بشه تعطیل شیم پیک بهاری بدن:a44:عروسکای قیفی و چوبی که تو تلویزیون نشون میداد و خاله بهار که وقتی بچه بودم میگفتم چه خانم قشنگیه:a2:کارت بازی تو کوچه ها و قایم باشکای ساعت ده یازده شب تو کوچه های تاریک که میترسیدیم ازشون.خخخ و....

javiid
3rd March, 2017, 01:37 AM
بدترین خاطره بچگی من زمانی بود که با سه چرخه از ارتفاع 3 متری خوردم زمین