PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ‏*‏** شعر و ادبیات ***



Ehsan_alex
4th September, 2012, 08:49 PM
تاپیک شعر و ادبیات رو ایجاد میکنیم برای اینکه جایی باشه که اشعار و قطعات ادبی که به نظرمون جالب و خوندنی میاد رو اینجا قرار بدبم تا با سایر دوستان در لذت خوندنشون شریک بشیم
فقط یه خواهشی از دوستان دارم که سعی کنیم اشعار نابی که به گوش عموم کمتر اشنا باشه اینحا قرار بدیم، اشعاری که کمتر بین مردم شناخته شده تا هم جذابیت تاپیک بیشتر باشه و هم اینکه بقیه دوستان هم از این طریق با اشعار و شاعران جدید اشنا بشن:53:

********************************



چراغ اول رو هم خودم با شعر نابی از استاد شاملو روشن میکنم:

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از وبال بال
خمیده بود،
و در پاک بازی معصومانه گرگ و میش
شب کور گرسنه چشم حریص
بال می زد.

به پرواز
شک کرده بودم من

*
سحر گاهان
سحر شیری رنگی ی نام بزرگ
در تجلی بود.
با مریمی که می شکفت گفتم: "شوق دیدار خدایت هست؟"
بی که به پاسخ اوایی بر ارد
خستگی ی باز زادن را
به خوابی سنگین فرو شد
هم چنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ:
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین سنگینی توانمند بالی باشد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود.

NuMbEr OnE
4th September, 2012, 11:13 PM
این شعریه که خودم خیلی دوسش دارم،رویا از فروغ فرخزاد

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی:
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سمّ ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
"آه او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزاده ای والاست"
دختران سر می کشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پرغوغا
در تپش از شوق یک پندار
"شاید او خواهان من باشد"
لیک گویی دیده شهزاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سمّ ستور باد پیمایش
مقصد او...خانه دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند:
"کیست پس این دختر خوشبخت؟"
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست...آری...اوست
"آه ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی"
زیرلب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
"ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره...قصر پرنور است"
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سمّ ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده حیران
زیرلب آهسته می گویند:
"دختر خوشبخت..."

Moh@mmad_67_b
4th September, 2012, 11:26 PM
یکی از معروفترین شعرهای فریدون مشیری عاشقانه ای به نام "کوچه" است.

روحش شاد و یادش گرامی.


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نگسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم. . .

Kouh sar
5th September, 2012, 01:56 AM
من به دنبال کسی می گردم که دلش چون یاس است

چشم هایش به صفای گل سرخ

دستهایش پلی از احساس است

من به دنبال کسی می گردم که سرانجام نگاهش آبیست

سینه اش داغ شقایق دارد

آسمان دل او مهتابیست

من به دنبال کسی می گردم در قنوت چشم های غم زده

در حریر خاطرات کودکی

در سکوتی سربی ماتم زده

من دنبال کسی می گردم در غروب غربت آینه ها

درطلسم غصه های شاپرک

در تمام عقده ها و کینه ها

من به دنبال کسی می گردم عاشق بال کبوتر باشد

دستهای او چنان پروانه ای

روی گلهای معطر باشد

من به دنبال کسی می گردم موج در دریای عمرش بی قرار

اشکها در چشم او چون آینه

عشق او تنها عبور از انتظار

ŞĄĤĘƁ
5th September, 2012, 02:51 AM
خشک آمد کِشتگاه من
در جوار کـِشت همسایه
گرچه می‌گویند : « می‌گریند روی ساحل ِ نزدیک
سوگواران در میان سوگواران. »
قاصد ِ روزان ِ ابری، داروگ!

کی می‌رسد باران؟


بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران -
قاصد روزان ابری، داروگ!

کی می‌رسد باران؟

نیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــما

Kouh sar
5th September, 2012, 03:32 PM
شبی درکنج میخانه گرفتم تیغ بردستم،بگفتم خالقایارب توفکرکردی که من مستم؟؟کجایی تو؟؟چه هستی تو؟؟چه میخواهی توازقلبم؟؟توازمستی چه میدانی؟؟توازقلبم چه میجویی؟؟توفرعون راخداکردی/توشیرین رازفرهادش جداکردی/سپردی تیغ برظالم/به مظلومان جفاکردی/به آن شیطان خونخوارت توظلم راعطاکردی/سپس گفتی مشوکافر؟؟توفکرکردی که من مستم؟

Red Rose
5th September, 2012, 10:39 PM
قطعه ادبی از حمید مصدق

این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن سرودنی است

این لحظه های ناب
در لحظه های بیخودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی است

این سر نه مست باده
این سر که مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو
با شوق سودنی است

تنها تو را ستودم
آن سان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی است

من پاکباز عاشقم
با مرگم آزمای
با مرگ
اگر که شیوه تو آزمودنی است

این تیره روزگار
در پرده غبار
دلم را فرو گرفت
تنها به خنده یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی است

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود
هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی است

این شعر خواندنی
این عشق ماندنی
این شور بودنی است

Kouh sar
6th September, 2012, 01:56 AM
تازگـــی ها جـــذاب شــده اســــت
شـــب را مـــی گویـــم
ابهتش را مـــی پرســــــتم
و بی اراده میشــــوم وقتی
سر همان ساعت که قولش را داده، روی نیمکت چوبی پارک
انتظارم را می کشــــد
گویی عضوهای بدنم خیـــــانت می کنند
زمانیکه چشــــمانم
نظاره گر جـــذبه اش می شوند...
آه که چقدر رهـــــایی در آغوش قویــــــــــ و مردانــــــه اش را
دوســــــــــــــــت دارمـــــــــــ
و با هر شــــلیک نگاهش که بی رحــــمانه
بســــویم روانه می کند
اراده را از زانوان نحیـــــفم
مـــــی گســـــــــــاید
امــــــا
من به او اعتمــــــــاد دارمــــــــ و خیالــــم میـــــداند
که او هیچگاه از من دلـــــزده نمـــــــی شود،
قولـــــش را نمی شکنــــــد،
آغوشش را از برای دیگری نمــــــی گشــــــــاید
و هیچـــــگاه
"خیـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــانت"
نمــــی کنـــــد!
آنقـــــدر به او اعتمـــــاد دارم...
که به عاشقـــــــــــــانه های این مرد های تــــــــو خالــــــــــی
""هیـــــــــــــچ""

NuMbEr OnE
6th September, 2012, 04:12 AM
"بر شانه های تو" از فریدون مشیری

وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت
بر شانه های تو...

*
بر شانه های تو
میشد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند...

gpep
6th September, 2012, 05:00 AM
"شبانه(کوچه ها) " از احمد شاملو

كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقا شكسته ست
ازصدا افتاده تار و كمونچه
مرده مي برن كوچه به كوچه
نگا كن مرده ها به مرده نمي رن
حتي به شمع جون سپرده نمي رن
شكل فانوسين كه اگه خاموشه
واسه نفت نيست ، هنو ، يه عالم نف توشه
جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميد و از بد گله ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم
كاري با كار اين قافله ندارم

Ehsan_alex
6th September, 2012, 08:43 PM
همه
لرزش دست و دل ام
از ان بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره آبی ات پیدا نیست.

*
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق
چهره سرخ ات پیدا نیست.
*

غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور،
سیاهی
بر ارامش ابی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان

آی عشق آی عشق
رنگ اشنای ات
پیدا نیست.

الف. بامداد

Kouh sar
7th September, 2012, 03:17 PM
وصیت نامه ی وحشی بافقی (http://saraparand.blogfa.com/post-140.aspx)

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

mona_casillas
7th September, 2012, 05:00 PM
یک با یک برابر نیست


معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت ٬ یک با یک برابر است .
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید :اگر یک فرد انسان ٬ واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاکی و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ٬ چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نامید پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر شلاق در می گشت
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت : :(
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

"یک با یک برابر نیست."

ŞĄĤĘƁ
7th September, 2012, 05:05 PM
شعر منم زیبا از سهراب


منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

NuMbEr OnE
9th September, 2012, 02:24 AM
"لبخند چشم تو" از فریدون مشیری

تنها دلیل من که خدا هست و
این جهان
زیباست
وین حیات عزیز و گرانبهاست
لبخندِ چشم توست
هرچند با تبسم شیرینت
آن چنان
از خویش می روم
که نمی بینمش درست

*

لبخند چشم تو
در چشم من وجود خدا را
آواز می دهد
در جسم من تمامی روح حیات را
پرواز می دهد
جانِ مرا که دوریَت از من گرفته است
شیرین و خوش
دوباره به من باز می دهد

Ehsan_alex
9th September, 2012, 06:45 PM
من و تو یک دهان ایم
که با همه آوازش
به زیباتر سرودی خواناست.

من و تو یک دیدگانیم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازه تر می سازد.

نفرتی
از هر آن چیزی که باز مان دارد
از هر آن چیزی که محصورمان کند
از هر آن چیزی که وادارد مان
که به دنبال بنگریم،_
دستی
که خطی گستاخ به باطل می کشد.

من و تو یک شوریم
از هر شعله ای برتر،
که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق رویین تن ایم.

و پرستویی که در سرپناه ما آشیان کرده است
با آمد شدنی شتابناک
خانه را
از خدایی گمشده
لبریز می کند.

الف. بامداد

NuMbEr OnE
10th September, 2012, 04:17 PM
"کودکان و درختان" از فریدون مشیری

در پهنه جهان
انسان برای کشتن انسان
تا جبهه می رود
انسان برای کشتن انسان
تشویق می شود!

*

در جبهه های جنگ
کشتار می کنند
یا کشته می شوند

*

تابوت صد هزار جوان را
پیران داغدار
با چشم اشکبار
بر دوش می کشند
در خاک می نهند

*

...آنگاه کودکان را
تعلیم می دهند:

یک شاخه از درخت نبایست بشکنند!

ŞĄĤĘƁ
10th September, 2012, 08:12 PM
خســــــته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاری
شـــــوق پرواز مجازی ، بالــــهاي استعاری
لحظه هاي کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خــــاطرات بايگــــانی،زندگي هــــــای اداری
آفتاب زرد و غمگين ، پله های رو به پايين
سقفهای سرد و سنگين ، آسمانهـــــاي اجاری
با نگاهی سر شکسته ،چشمهـــايی پينه بسته
خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتظاری
صندلی هـــای خميده،ميزهــــای صف کشيده
خنده های لب پريده ، گريه هــــای اختياری
عصر جدول های خالی، پارک های اين حوالی
پرسه های بی خيالی، نيمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بي قراری
عـــــاقبت پرونده ام را،بـــا غبار آرزوهــــا
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی ميز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسليتهــــــا ، نامي از ما يادگاری


شاعر: مرحوم قیصر امین پور

ŞĄĤĘƁ
13th September, 2012, 11:27 PM
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب
بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به
کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود . سهراب

NuMbEr OnE
30th September, 2012, 12:48 AM
حسودم
به انگشتهایت
وقتی موهایت را مرتب می کنند
حسودم
به چشمهایت
وقتی تو را در آینه می بینند
و حسودم
به زنی که رد شدن از لنزهای رنگی اش
رنگ پیراهنت را عوض می کند

*
تو دور می شوی
من
فرو می روم در غار تنهایی ام
کنار وهم خفاشی که این روزها
دنیایم را وارونه کرده است

ŞĄĤĘƁ
30th September, 2012, 03:51 PM
آرزويي است مرا در دل
كه روان سوزد و جان كاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشك و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نيست
هيچ جز حسرت ديدارش
سوختم از غم و كي باشد
غم من مايه آزارش
شب در اعماق سياهي ها
مه چو در هاله راز آيد
نگران ديده به ره دارم
شايد آن گمشده باز آيد
سايه اي تا كه به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سايه
خيره گردم به در ديگر
همه شب در دل اين بستر
جانم آن گمشده را جويد
زين همه كوشش بي حاصل
عقل سرگشته به من گويد
زن بدبخت دل افسرده
ببر از ياد دمي او را
اين خطا بود كه ره دادي
به دل آن عاشق بد خو را
آن كسي را كه تو مي جويي
كي خيال تو به سر دارد
بس كن اين ناله و زاري را
بس كن او يار دگر دارد
ليكن اين قصه كه ميگويد
كي به نرمي رودم در گوش
نشود هيچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
ميروم تا كه عيان سازم
راز اين خواهش سوزان را
نتوانم كه برم از ياد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ اي شمع چه ميخندي ؟
به شب تيره خاموشم
بخدا مردم از اين حسرت
كه چرا نيست ...


چشم به راه از فروغ فرخزاد

NuMbEr OnE
1st October, 2012, 08:29 PM
به قطاری که تو را می برد
گفتم برگردد؟
گفتم نرود؟
گفتم...؟
چیزی نگفتم
به قطاری که تو را می برد،
گلایه ای نیست
خودت سوار شدی
حالا هم شب از نیمه گذشته است
تا ایستگاه بعدی چند سال راه است
برف بر بیابان یکدست است
و هم کوپه هایت
چیزی از تو نمی فهمند!

خستگی
همیشه به کوه کندن نیست
خستگی گاهی همین حسی ست
که بعد از هزار بار یک حرف را به کسی زدن،
داری
وقتی نشنیده است
وقتی سوار شده است
وقتی رفته است
وقتی رفته است...

مهدیه لطیفی

ŞĄĤĘƁ
20th October, 2012, 03:39 PM
آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست ...

مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

mona_casillas
14th November, 2012, 01:09 AM
باز باران٬ با ترانه



میخورد بر بام خانه»

... خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
... ... ... ... ... ...
آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران

میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه

شایدم٬ گم کرده خانه

ŞĄĤĘƁ
14th November, 2012, 01:21 AM
باز باران

با ترانه

با گهرهای فراوان

میخورد بر بام خانه .

یادم ارد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

تو جنگلهای امل

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

با دو پای کودکانه

میدویدم همچو اهو

میپریدم از سر جو

دور میگشتم ز خانه

میشنیدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستانهای نهانی

رازهای زندگانی

برق چون شمشیر بران

پاره میکرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت میزد ابرها را

جنگل از باد گریزان

چرخها میزد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن میگشتند هر جا .



شعر از خودم

kh0sr0
4th September, 2013, 03:54 PM
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند
انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین‌پور

imanreza
8th October, 2013, 01:09 PM
فریدون مشیری
سرنوشت

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت


سر را به تازیانه او خم نمیكنم

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

زاری براین سراچه ماتم نمی كنم


با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آنكه روح مرا رام كرده است

جان سختیم نگر كه فریبم نداده است

این بندگی كه زندگیش نام كرده است


بیمی به دل زمرگ ندارم كه زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر به من تنگنای ملال آور حیات

آسوده یك نفس زده باشم حرام من


تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب

می پوشم از كرشمه هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان میكنم به اشك

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را


ای سرنوشت از تو كجا می توان گریخت

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یك دم مرا به گوشه راحت رها مكن

با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام


ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن كه نیفتاده ام هنوز

شادم از این شكنجه خدا را مكن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز


ای سرنوشت هستی من در نبرد تست

بر من ببخش زندگی جاودانه را

منشین كه دست مرگ ز بندم رها كند

محكم بزن به شانه من تازیانه را

araad
16th March, 2014, 08:19 PM
اگر آسمان و
پرواز
موازي باشند
پرنده
آسمان را
هاشور ميزند و
روي زمين
آواز ميخاند،

اگر انسان
و آزادي
موازي شوند
زمين هم ديگر
جاي ماندن نيست!

شوان كاوه

duygu
5th April, 2015, 09:36 PM
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنــود یـک نفـر از نــامــزدش دل بــرده


مثـل یــک افـسر تحقـیق شـرافـتـمـنـدی

کـه بـه پـرونده ی جـرم دخترش بـرخورده







خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ


بین دعوای پـدر مـادر خود گـم شده است


خستـه مثل زن راضـی شده به مهر طلاق


که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است





خسته مثـل پـدری کـه پسر معتـادش
غـرق در درد خمـاری شـده فـریـاد زده


مثل یک پیرزنی که شده سرباز عروس

پسـرش پیـش زنـش بـر سر او داد زده





خسته ام مثـل زنی حامله که ماه نهم


دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است


مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است





خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه


کـه کسـی غیـر پـرستار سراغش نرود


خستـه ام بیشتر از پیـر زنـی تنهـا کـه


عیـد باشد نـوه اش سمت اتاقش نرود





خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید


غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است


شـده ام مثل مریضی که پس از قطع امید


در پی معجزه ای راهی مشهد شده است...

duygu
9th April, 2015, 10:15 PM
باید باکره باشى، باید پاک باشى


براى آسایش خاطر مردانى



که پیش از تو پرده ها دریده اند
چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است،
سنت است ، دین است
قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند
اما در خلوت مى اندیشى
به مرد بودن خدا
و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!!
من زنم ...
با دست هایی
که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست
که زرق و برقش شخصیتم باشد
من زنم ....
و به همان اندازه از هوا سهم میبرم
که ریه های تو
میدانی ؟
درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم
به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند
دردم می آید
باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دردم می آید
ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که میرسی
قیصر می شوی
دردم می آید
در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی
تمام حرف هایت عوض میشود
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو .... است نه تفک


سیمین دانشور

amir-inter milano
13th April, 2015, 01:06 AM
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان ‌خبر نداشت، بشر اختراع شد
«هابيل»‌ها مزاحم« قابيل»‌ می‌شدند
افسانه‌ی « حقوق بشر» اختراع شد
مـردم خيال فخر فروشی نداشتند
شيـئی شبـيه سكه ی زر اختراع شد
فكر جنايت از سر آدم نمی‌گذشت
تا اين­كه تيغ وتير وسپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چيزی به نام شعر و هنر اختراع شد
اين‌گونه‌ شد كه ‌مخترع‌ از خير ما گذشت
اين‌گونه‌ شد كه‌ حضرت «شر» اختراع شد
دنيا به‌ كام بود و … حقيقت؟! مورخان!
ما را خبر كنيد؛ اگراختراع شد


علی اکبر یاغی تبار

duygu
30th April, 2015, 11:17 PM
http://static5.cloob.com//public/user_data/gen_thumb/n-15-04-10/16/74d5d3f884b439f7d49cf32e18d35a6e-425

نتیجه زندگی ما اعمال ماست...!


بهشت و دوزخ ما در این جهان ،
در دستان خود ماست ...
نیکی پاسخ نیکی است ،
و بدی سزای بدی ...
نتیجه زندگی ما ،
حاصل اعمال ماست ... !

nfootball
12th November, 2016, 12:51 PM
شعر زیبا فروغ فرخزاد به نام عاشقانه (http://namakstan.ir/%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba-%d9%81%d8%b1%d8%ae%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87.html)ا ی شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک (http://namakstan.ir/%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba-%d9%81%d8%b1%d8%ae%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87.html) سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

amir-inter milano
29th November, 2016, 03:51 AM
فکر کنم دو روز پیش روز جهانی نه به خشونت علیه زنان بود .. ظلم و محدودیت هایی که سالهاست با شدت هرچه تمام تر به زنان سرزمین ما تحمیل میشود
این قطعه شعر را تقدیم میکنم به مهر بانوان سرزمینم به امید روزی که همگان به حقوق برابر و ارزشهای بی همتای بانوان و مخصوصن بانوان ایرانی پی ببرند...


تو خورشید درخشانی هلا بانوی ایرانی
چرا در پرده میمانی؟ هلا بانوی ایرانی

تو‌معمار ِتوانمندِ منِ ایرانیِ رادی
تمدن سازِ دورانی هلا بانوی ایرانی

اهورایی نژادا در مقامت چون سخن گویم؟
سروشِ مهرِ یزدانی، هلا بانوی ایرانی

تو ایراندختی و آذرمدخت و مامِ تهمینه
به شهرِ دل تو سلطانی، هلا بانوی ایرانی

هزاران لیلی و عَذرا و سَلمی خاک پای تو
که خود شیرین جانانی، هلا بانوی ایرانی

تو را زیبد سرافرازی تو ای فخرآفرین بانو
که سرّ عشق می دانی، هلا بانوی ایرانی

نجابت را تو ‌تفسیری شرافت را تو معنایی
ز بس پاکیزه دامانی، هلا بانوی ایرانی

ستون خیمه ی عشقی نجیب و بردبارانه
که ‌خلوتگاه ایمانی، هلا بانوی ایرانی

به گوشم لای لای مهر تو هرلحظه می پیچد
صدای آبشارانی، هلا بانوی ایرانی

به دامان تو‌پرورده است فردوسی و شهنامه
زبانِ پاکِ جانانی، هلا بانوی ایرانی

درون کوچه‌های پیچ پیچ ‌رندی و عرفان
تو مست مثنوی خوانی، هلا بانوی ایرانی

به بطن پاک پروردی، چه حافظ ها و سعدی ها
غزل بانوی مستانی، هلا بانوی ایرانی

نماد جلوه ی عشقی چه زرتشتی چه موسایی
مسیحی یا مسلمانی، هلا بانوی ایرانی

تو در وصفم نمی گنجی که هرچه گویم از مهرت
دلم گوید دو چندانی، هلا بانوی ایرانی

تو پیک صادق آرامشی، جانمایه ی صبری
عروس شهر عرفانی، هلا بانوی ایرانی

نگهبان حریم خانه ای کز عمق جان و ‌دل
سرود عشق می خوانی، هلا بانوی ایرانی

تو را تاریخ ‌می بیند به میدان وفاداری
که ‌پرچمدار میدانی، هلا بانوی ایرانی

اگر قحط محبت شد به دشت تشنه ی میهن
ترنّمهای بارانی، هلا بانوی ایرانی

مباد از چشمه ی چشمت تراود اشک نومیدی
که دریایی و ‌توفانی، هلا بانوی ایرانی

تویی گردآفرید روزگار کارزار و خون
که هرگز در نمی مانی، هلا بانوی ایرانی

طلسم جهل را بشکن که در دستان نادانی
نباید بود زندانی، هلا بانوی ایرانی

سرود سبز را سر ده که فصل برگریزان را
تو « امّید»ِ بهارانی هلا بانوی ایرانی...


استاد بادکوبه ای

Greenhouse Equi
3rd December, 2016, 06:06 PM
دوستت دارمنه مثل شعری که تا زلف باز می کندطوفان می شودو در سیاهی چشم اشگورهای دسته جمعی حفر می شود. دوستت دارمچون شاعری که شعرش را،وقتی دفن شده باشددر هجوم نوشته های رنگین جهانولی دوستت دارم رااز لب های تو شنیده باشدبه وقت سرودن "مهین نجفی زاده"

barebekeyou
4th December, 2016, 01:23 PM
ماهم که هاله یی به رخ از دود آهش استدایم گرفته چون دل من روی ماهش است دیگر نگاه ، وصف بهاری نمی کندشرح خزانِ دل به زبان نگاهش است راه نگاه بست به چشم سیه که دیدموی دماغ ها همه جا خار راهش است دیدم نهان فرشته ی شرم و عفاف اوآورده سر به گوش من و عذر خواهش است روز سیاه دیده به چشم و به قول خوددود اجاق ، سُرمه ی چشم سیاهش است دیگر نمی زند به سر زلف ، شانه ییو آن طُرّه خود حکایت عمر تباهش است بگریخته است از لب لعلش شکفتگیدایم گرفتگی است که بر روی ماهش است افتد گذار او به من از دور و گاهگاهخواب خوشم همین گذر گاهگاهش است هر چند اشتباه از او نیست لیکن اوبا من هنوز هم خجل از اشتباهش است اکنون گُلی است زرد ولی از وفا هنوزهر سُرخ گل که در چمن آید گیاهش است این برگ های زرد چمن نامه های اوستوین بادهای سرد خزان پیک راهش است در گوشه های غم که کُند خلوتی به دلیاد من و ترانه ی من تکیه گاهش است من دلبخواه خویش نجُستم ولی خدابا هر کس آن دهد که به جان دلبخواهش است من کیستم؟ اسیر محبت ، گدای عشقوز ملک دل که حسن و هنر پادشاهش است در شهر ما گناه بود عشق و شهریارزندانی ابد به سزای گناهش استمحمد حسین شهریار

mohssen
8th December, 2016, 01:54 AM
من نميدانم
که چرا ميگويند: اسب حيوان نجيبي است، کبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشمها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست.
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.




سهراب سپهری




http://www.ibna.ir/images/docs/000008/n00008636-b.jpg

betoncivil
16th February, 2017, 03:17 PM
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن سرودنی است

این لحظه های ناب
در لحظه های بیخودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی است

این سر نه مست باده
این سر که مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو
با شوق سودنی است